شب در مواجههی بُهتانگیزی، چیزی از اعماق وجود خود را دیدم. درد نکشیدم. آنقدر ماتزده شدم که هیچ بهخاطرم نمیآید آن لحظه درچه غرق شده بودم. فقط میدانم ساعتها توی تاریکی نشسته بودم فکر میکردم بعد تمام شب را عمیق خوابیدم. صبح انگار ضربهای بهسرم خورده باشد، بیدار شدم، گفتم نمیتوانم امروز [بیمارستان نمیروم]. آمدم دوباره دراز بکشم درد پیچید توی وجودم، گفتم نه، خانه بمانم، آوار میشم. همهچیز آوار میشود روی سرم. پوشیدم، آمدم یک بطری آب بردارم، چشمم به چیزهای جشن کوچکم افتاد. یک لحظه بهخاطرم نیامد چهاند، بعد فهمیدم همهچیز بعد از آن مواجههی بهتآور مُرد. جشن کوچکم برگزار نشد. عصر که برگشتم بیهیچ اشتهایی، میل بیانتهایی به خواب داشتم، میل به بیحسی و بیهوشی. خوابیدم، بر که خاستم دیدم خانه هنوز تاریک است و صورتم داغ و کبود. رفتم چند دقیقهای قدم زدم اما زود خواستم که برگردم. حالا نشستهام این
برچسب:
نویسنده: سارا اسدیپور
تاريخ: يکشنبه
26 تير
1401 ساعت: 10:43